دیروز آمدم مشهد. ۲۶ دی بود به گمانم. امروز پای نت می نگارم. می شود ۲۷ دی اگر اشتباه نکنم حساب و کتاب ابتدایی ام را.
آمدم اما هنوز سر به فلک می کشند. به شکلی دیگر. آن موقه بی سودا. این وقت با سودا. بابا و مامان حاجی و حاجیه شدند. وحیده و موش دایی. سهیلا و مجتبی که رفته سفر. محمد که هنوز توی بلوغش غرق مانده. و ام پی فایو. این خانواده مال توهم می شود یک روز. گرم ترش می کنی. مثل سهیلا که آمد. اما تو که سهیلا نیستی. گرم تری. مثل شومینه که ککنارش می روم داغ می کنی. می سوزانی. محرم شده. دیشب دل ات تنگ علی اکبر امام حسین بود. دیشب آسمان برای حسین بارید. من دلم برای آسمان تنگید. خدا خندید.
+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:2 توسط ... |