فکر کن احساس هایمان با ما بزرگ میشوند ... گاهی یکی غالب است و دیگری مغلوب و گاه بالعکس ... گاهی غم ... گاهی شادی ... این جا هم از غمهایمان مینویسیم هم شادی هایمان، چون با مایند ؛ چون نقش روزها و ساعت های مایند و ... 4 دی ، ساعت 7 رفتی ... با سلام و صلوات دلم را راضی کردم که چیزی نیست و زود میآیی، دو سه روز اول واقعا بد بود ... سخت بود ... روز سوم بود و هنوز صدات رو نشنیده بودم و پیغمت رو از فائزه و پویا شنیده بودم که ساعت 11 زنگ زدی و جمعه بود و تا رسیدم و جواب دادم قطع کردی و نه پامت ثبت شد و نه صدات و .... وای ... چه کردم من . اینقدر دستم رو توی دیوار کوبوندم و هق هق گریه کردم که شکوه و مامان مونده بودن . مردم . تا دوباره زنگ زدی و بعد از چند روز صدات رو شنیدم . باورت میشه ساعت تلفن هات رو نوشتم و حتی زمان رو ؟ باورت میشه این 20 شب رو به عشق ساعت 6 میخوابیدم و ده دفه بیدار میشدم و گوشی و چک میکردم که مبادا روی سایلنت باشه و .... هی ... حالا اینجایی ، کنارم ، دوس توی دست و نفس به نفس . باهم رفتیم و خاطره هامون رو زنده کردیم . راه رفتیم و خندیدیدم و گفتیم و خواندیم و ... عکس جاودانه ترین خاطره ها و چشمهای مهربونت که بی تابشون بودم و قد بالای بلندت و احساسی که کنارت دارم وقتی راه میرم و وقتی هستی و .... خدا را شکر که دارمت . خدا را شکر ... ... دیروز را به خاطر می سپارم محبوبم .... 25/10/86 دانشگاه . تئاتر شهر . ولیعصر . هفت تیر . پارک قیطریه ... و ما ، دو خط بی فاصله
+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:10 توسط ... |