نگاهت را از من مگیر
+ نوشته شده درشنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:18 توسط ... |
ایمانت را نگه دار. برایت می مانم. تا ابد.
لحظه ای شک نکن.
+ نوشته شده درجمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:16 توسط ... |
نخواه که روز و شب برایت دعا نکنم.
عجیب روزگاریست.
+ نوشته شده دردوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:30 توسط ... |
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین
اکشف کربی بحق اخیک الحسین
+ نوشته شده درجمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:34 توسط ... |
این که اینقدر پریشانم
و باید آرام باشم
و ....
+ نوشته شده درجمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:15 توسط ... |
دیروز آمدم مشهد. ۲۶ دی بود به گمانم. امروز پای نت می نگارم. می شود ۲۷ دی اگر اشتباه نکنم حساب و کتاب ابتدایی ام را.
آمدم اما هنوز سر به فلک می کشند. به شکلی دیگر. آن موقه بی سودا. این وقت با سودا. بابا و مامان حاجی و حاجیه شدند. وحیده و موش دایی. سهیلا و مجتبی که رفته سفر. محمد که هنوز توی بلوغش غرق مانده. و ام پی فایو. این خانواده مال توهم می شود یک روز. گرم ترش می کنی. مثل سهیلا که آمد. اما تو که سهیلا نیستی. گرم تری. مثل شومینه که ککنارش می روم داغ می کنی. می سوزانی. محرم شده. دیشب دل ات تنگ علی اکبر امام حسین بود. دیشب آسمان برای حسین بارید. من دلم برای آسمان تنگید. خدا خندید.
+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:2 توسط ... |
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
.
.
.
برای تو
+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:58 توسط ... |
فکر کن احساس هایمان با ما بزرگ میشوند ... گاهی یکی غالب است و دیگری مغلوب و گاه بالعکس ... گاهی غم ... گاهی شادی ... این جا هم از غمهایمان مینویسیم هم شادی هایمان، چون با مایند ؛ چون نقش روزها و ساعت های مایند و ... 4 دی ، ساعت 7 رفتی ... با سلام و صلوات دلم را راضی کردم که چیزی نیست و زود میآیی، دو سه روز اول واقعا بد بود ... سخت بود ... روز سوم بود و هنوز صدات رو نشنیده بودم و پیغمت رو از فائزه و پویا شنیده بودم که ساعت 11 زنگ زدی و جمعه بود و تا رسیدم و جواب دادم قطع کردی و نه پامت ثبت شد و نه صدات و .... وای ... چه کردم من . اینقدر دستم رو توی دیوار کوبوندم و هق هق گریه کردم که شکوه و مامان مونده بودن . مردم . تا دوباره زنگ زدی و بعد از چند روز صدات رو شنیدم . باورت میشه ساعت تلفن هات رو نوشتم و حتی زمان رو ؟ باورت میشه این 20 شب رو به عشق ساعت 6 میخوابیدم و ده دفه بیدار میشدم و گوشی و چک میکردم که مبادا روی سایلنت باشه و .... هی ... حالا اینجایی ، کنارم ، دوس توی دست و نفس به نفس . باهم رفتیم و خاطره هامون رو زنده کردیم . راه رفتیم و خندیدیدم و گفتیم و خواندیم و ... عکس جاودانه ترین خاطره ها و چشمهای مهربونت که بی تابشون بودم و قد بالای بلندت و احساسی که کنارت دارم وقتی راه میرم و وقتی هستی و .... خدا را شکر که دارمت . خدا را شکر ... ... دیروز را به خاطر می سپارم محبوبم .... 25/10/86 دانشگاه . تئاتر شهر . ولیعصر . هفت تیر . پارک قیطریه ... و ما ، دو خط بی فاصله
+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:10 توسط ... |
اینجا هستیم
تا باهم
دنیای خاطراتمون رو ثبت کنیم
...
دوستت دارم
+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7:53 توسط ... |
تو داری میای
من خوشحالم
+ نوشته شده دریکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:21 توسط ... |